دین موروثی؛ آنچه علوم شناختی درباره شکلگیری باور میگوید
آیا آنچه «ایمان» مینامیم، انتخاب ماست یا میراث محیطی که در آن متولد شدهایم؟
اگر در عربستان سعودی به دنیا میآمدید، احتمال زیادی داشت که مسلمان باشید. اگر در تایلند متولد میشدید، احتمالاً بودایی بودید و اگر در خانوادهای مسیحی در ایتالیا، برزیل یا ایالات متحده متولد میشدید، احتمال مسیحی بودن شما بسیار بالا میرفت و این موضوع به معنای آن نیست که همه انسانها دقیقاً همان دین خانواده یا جامعه خود را حفظ میکنند؛ اما یک واقعیت مهم را نشان میدهد: محیط تولد و خانواده، نقش بسیار قدرتمندی در شکلگیری باورهای دینی انسان دارند.
پرسش مهم از همینجا آغاز میشود:
اگر باور دینی ما پیش از آنکه توانایی تفکر انتقادی پیدا کنیم در ذهنمان شکل گرفته باشد، تا چه اندازه میتوان آن را «انتخاب آگاهانه» نامید؟
کودک ابتدا باور نمیکند؛ جهان را یاد میگیرد:
انسان در سالهای نخست زندگی، هنوز ابزارهای لازم برای ارزیابی انتقادی بسیاری از ادعاهای پیچیده را در اختیار ندارد. کودک به والدین، معلمان و افراد مورد اعتماد خود تکیه میکند و از طریق مشاهده، تکرار و آموزش، تصویری از جهان پیرامون خود میسازد.
برای یک کودک، خانواده نخستین مرجع شناخت جهان است و او زبان را از خانواده میآموزد، رفتار اجتماعی را از اطرافیان یاد میگیرد، بسیاری از ارزشهای اخلاقی را از محیط دریافت میکند و درباره جهان نیز از همان منابع اولیه اطلاعات میگیرد و حال اگر کودکی هر روز شاهد نماز خواندن والدین خود باشد، احتمالاً نماز برای او بخشی طبیعی از زندگی خواهد بود. اگر در خانوادهای مسیحی بزرگ شود، ممکن است دعا، کلیسا و مفاهیمی مانند تثلیث برای او امری طبیعی باشد. اگر در خانوادهای بودایی رشد کند، مجموعه دیگری از مفاهیم و مناسک به همین شکل طبیعی و بدیهی به نظر خواهد رسید.
کودک معمولاً در این مرحله نمیگوید:
«من چند نظام اعتقادی را بررسی کردم و پس از مقایسه شواهد، این دین را انتخاب کردم.»
او هنوز در چنین موقعیتی نیست و او ابتدا جهانی را که اطرافیانش به او معرفی میکنند، بهعنوان جهان طبیعی و آشنا میآموزد.
«برنامهریزی فرهنگی»؛ اصطلاحی که باید با دقت به کار برد
برای توضیح این فرایند، در علوم اجتماعی و مطالعات فرهنگی از مفاهیمی مانند جامعهپذیری، انتقال فرهنگی و درونیسازی ارزشها استفاده میشود.
گاهی این فرایند با عبارت «برنامهریزی فرهنگی» یا Cultural Programming توصیف میشود؛ هرچند نباید آن را با یک اصطلاح علمی واحد و مورد اجماع در همه شاخههای علوم شناختی اشتباه گرفت.
آنچه شواهد علمی با اطمینان بیشتری نشان میدهد این است که فرهنگ، خانواده و محیط اجتماعی در شکلگیری باورها، هویت و جهانبینی انسان نقش بسیار مهمی دارند.
این موضوع فقط درباره دین نیست.
زبان مادری، آداب اجتماعی، بسیاری از ترجیحات غذایی، تصور ما از خوب و بد، شیوه برخورد با افراد دیگر و حتی برخی نگرشهای سیاسی و اجتماعی، تا حد زیادی در فرایند جامعهپذیری شکل میگیرند.
اما دین در بسیاری از جوامع یک تفاوت مهم دارد:
باور دینی اغلب نه فقط بهعنوان یک سنت خانوادگی، بلکه بهعنوان حقیقتی مقدس و گاه غیرقابلتردید به کودک معرفی میشود و در نتیجه، پرسش درباره آن ممکن است از همان ابتدا با ترس، احساس گناه یا فشار اجتماعی همراه شود.
چرا باورهای دوران کودکی ماندگار میشوند؟
یکی از نکات مهم در شناخت انسان این است که باورها فقط مجموعهای از اطلاعات نیستند و باورها با هویت، احساسات، روابط خانوادگی و تعلق اجتماعی پیوند میخورند.کودکی که از نخستین سالهای زندگی به او گفته شده است «تو مسلمان هستی»، «تو مسیحی هستی» یا «تو بودایی هستی»، ممکن است با گذشت زمان این گزاره را نه بهعنوان یک ادعای قابل بررسی، بلکه بهعنوان بخشی از تعریف خود تجربه کند و در چنین شرایطی، زیر سؤال بردن باور ممکن است از نظر روانی شبیه زیر سؤال بردن خانواده، گذشته یا هویت فرد احساس شود و حال به همین دلیل است که تغییر باور دینی همیشه صرفاً نتیجه ارائه چند استدلال منطقی نیست و انسان ممکن است با اطلاعات جدید مواجه شود، اما همزمان با شبکهای از خاطرات، روابط عاطفی، هویت خانوادگی و اجتماعی و تجربههای شخصی نیز مواجه است.
یک آزمایش ذهنی ساده:
فرض کنیم دو کودک در یک روز و در دو نقطه مختلف جهان متولد شوند.کودک اول در خانوادهای مسلمان رشد میکند.از کودکی میشنود که اسلام دین حقیقی است، قرآن کتاب مقدس است و پیامبر اسلام فرستاده خداست و اما کودک دوم در خانوادهای مسیحی رشد میکند و حال او از والدین خود میآموزد که مسیحیت حقیقت دارد، کتاب مقدس مقدس است و عیسی مسیح جایگاه ویژهای در نجات انسان دارد.
هر دو کودک در ابتدا به احتمال زیاد به خانواده خود اعتماد میکنند.
اکنون پرسش این است:
اگر هر دو کودک در شرایط کاملاً متفاوتی رشد کردهاند، چرا هر کدام باید باور خود را «حقیقت بدیهی» بدانند؟
این آزمایش ذهنی الزاماً ثابت نمیکند که هیچ دینی حقیقت ندارد.
اما یک نکته بسیار مهم را روشن میکند:
اینکه انسان به یک باور رسیده است، بهتنهایی ثابت نمیکند که آن باور درست است و منشأ یک باور و حقیقت آن دو پرسش متفاوتاند.
تولد، حقیقت را تعیین نمیکند:
اگر فردی در خانوادهای مسلمان به دنیا بیاید و مسلمان شود، این موضوع به خودی خود اثبات نمیکند که اسلام درست است و همانطور که مسیحی بودن فردی که در یک خانواده مسیحی متولد شده، بهتنهایی اثباتکننده حقیقت مسیحیت نیست.
این اصل درباره باورهای غیرمذهبی نیز صادق است و اینکه فردی در خانوادهای خاص با دیدگاه سیاسی مشخص بزرگ شده است، دلیل درستی آن دیدگاه نیست و منشأ یک باور، معیار سنجش حقیقت آن نیست و اگر بخواهیم درباره حقیقت یک ادعا داوری کنیم، باید بتوانیم آن را مستقل از محل تولد، خانواده و فشار اجتماعی بررسی کنیم.
اما آیا همه چیز صرفاً «تصادف» است؟
در اینجا باید از یک سادهسازی مهم نیز پرهیز کرد و نمیتوان گفت که دین هر فرد فقط و فقط نتیجه جغرافیای تولد اوست.
انسانها در طول زندگی تغییر میکنند. افراد میتوانند درباره باورهای خانوادگی خود تحقیق کنند، آنها را رد کنند، تغییر دهند یا حتی پس از سالها دوباره به آنها بازگردند.
افراد بسیاری از یک دین به دین دیگر گرویدهاند و برخی نیز از دین فاصله گرفته یا به موضعی ندانمگرا یا بیدین رسیدهاند و بنابراین، جغرافیای تولد سرنوشت قطعی انسان نیست.
اما میتوان گفت: محیط تولد، احتمال اولیه و نقطه شروع باور را بهشدت تحت تأثیر قرار میدهد و همین موضوع برای بررسی مفهوم «انتخاب آزاد» اهمیت دارد.
آزادی وجدان؛ حق داشتن، نداشتن و تغییر باور:
از منظر حقوق بشر، مسئله اصلی این نیست که کدام دین درست است و حقوق بشر قرار نیست درباره حقیقت نهایی ادیان داوری کند و مسئله اساسی این است که انسان باید حق داشته باشد درباره باور خود آزادانه تصمیم بگیرد.
ماده ۱۸ اعلامیه جهانی حقوق بشر بر آزادی اندیشه، وجدان و دین تأکید میکند و این آزادی را شامل حق داشتن یک دین یا باور، تغییر آن و نیز آزادی ابراز آن در چارچوب حقوق بشر میداند.
این اصل یک پیام بنیادین دارد:
هیچ انسانی نباید صرفاً به دلیل دین یا بیدینی خود تحت اجبار، تبعیض یا مجازات قرار گیرد.
کودک ممکن است در خانوادهای مذهبی به دنیا بیاید؛ اما بزرگسال باید حق داشته باشد درباره باور خود بیندیشد.
ممکن است همان باور را حفظ کند.
ممکن است آن را تغییر دهد.
ممکن است دین دیگری را انتخاب کند.
یا ممکن است هیچ دینی را نپذیرد و همه این انتخابها بخشی از آزادی وجدان انسان هستند.
مشکل از جایی آغاز میشود که «میراث» تبدیل به «اجبار» میشود:
داشتن دین موروثی به خودی خود مسئله حقوق بشری نیست و خانوادهها طبیعی است که فرهنگ، زبان و باورهای خود را به فرزندان منتقل کنند و مشکل زمانی آغاز میشود که جامعه یا حکومت به فرد اجازه ندهد از این میراث فاصله بگیرد.
اگر کسی به دلیل ترک دین تهدید شود، اگر تغییر دین جرم تلقی شود، اگر فرد بیدین از حقوق اجتماعی محروم شود یا اگر حکومت بخواهد یک تفسیر دینی را به همه شهروندان تحمیل کند، دیگر با یک انتخاب شخصی روبهرو نیستیم؛ بلکه با اجبار عقیدتی مواجهیم.
در چنین شرایطی، دین از حوزه وجدان فردی خارج و به ابزار قدرت سیاسی تبدیل میشود.
ایران؛ وقتی باور به ابزار حکومت تبدیل میشود و مسئله دین در ایران امروز فقط یک بحث فلسفی درباره منشأ باور نیست.
در جمهوری اسلامی، دین و ساختار سیاسی طی دههها در بسیاری از حوزههای زندگی اجتماعی، حقوقی و سیاسی به یکدیگر پیوند خوردهاند و در چنین ساختاری، مسئله آزادی باور اهمیت دوچندان پیدا میکند.
شهروند نباید برای انتخاب باور خود مجبور به دریافت مجوز از حکومت باشد و نباید ایمان یا بیایمانی او تعیینکننده میزان برخورداریاش از حقوق شهروندی باشد. و نباید پرسشگری درباره دین، بهعنوان جرم یا تهدید علیه حکومت تلقی شود.
جامعهای آزاد، جامعهای نیست که همه افراد در آن یک عقیده داشته باشند و جامعه آزاد جامعهای است که در آن افراد حق دارند متفاوت بیندیشند.
اگر باور را انتخاب نکردهایم، آیا باید آن را کنار بگذاریم؟
این پرسش نیز پاسخ سادهای ندارد، اینکه بخش مهمی از باورهای ما تحت تأثیر خانواده و جامعه شکل گرفتهاند، الزاماً به این معنا نیست که همه آنها نادرستاند و ممکن است باوری از والدین به ما منتقل شده باشد و پس از بررسی مستقل نیز آن را درست بدانیم.
اما تفاوت مهمی وجود دارد میان:
«من این باور را دارم چون خانوادهام چنین گفتهاند» و «من این باور را بررسی کردهام و با وجود آگاهی از دیدگاههای دیگر، همچنان آن را پذیرفتهام.»
دومی به انتخاب آگاهانه نزدیکتر است و بنابراین هدف، الزاماً نفی دین نیست؛ هدف میتواند آگاهانه کردن رابطه انسان با باورهایش باشد.
حق پرسیدن:
شاید مهمترین چیزی که باید به کودک آموخت، پاسخ آماده به پرسشهای بزرگ زندگی نباشد؛ بلکه حق پرسیدن باشد.
کودک باید بتواند بپرسد:
چرا باید این دین را باور کنم؟
چرا خانواده من این دین را دارند؟
دینهای دیگر چه میگویند؟
اگر اشتباه کنم چه؟
آیا میتوانم باورم را تغییر دهم؟
آیا میتوانم هیچ دینی نداشته باشم؟
و مهمتر از همه:
آیا اجازه دارم درباره همه این پرسشها فکر کنم؟
جامعهای که از پرسش میترسد، ناگزیر به سمت اجبار میرود.
اما جامعهای که پرسش را تحمل میکند، امکان رشد اندیشه را فراهم میسازد.
جمعبندی
دین، برای بسیاری از انسانها، صرفاً مجموعهای از گزارههای اعتقادی نیست؛ بلکه بخشی از هویت، خانواده، فرهنگ، خاطرات و معنای زندگی آنهاست و به همین دلیل، بحث درباره دین باید با احترام به انسان و آزادی وجدان او انجام شود.
علوم شناختی و اجتماعی به ما نشان میدهند که ذهن انسان در خلأ شکل نمیگیرد. خانواده، فرهنگ، زبان، محیط اجتماعی و تجربههای دوران کودکی، در شکلگیری جهانبینی ما نقش اساسی دارند.
بنابراین، اینکه یک فرد در کدام نقطه جهان و در چه خانوادهای متولد شده است، میتواند احتمال اینکه بعدها چه دینی داشته باشد، بهشدت تحت تأثیر قرار دهد. اما این موضوع به تنهایی ثابت نمیکند که آن دین درست یا نادرست است.
تولد، انتخاب ما نیست؛ اما میتواند نقطه آغاز بسیاری از باورهای ما باشد و آنچه پس از آن اهمیت دارد، امکان پرسیدن، تحقیق کردن، تردید کردن، مقایسه کردن و در نهایت انتخاب کردن است.
از همینجا میتوان میان ایمان آزادانه و باور تحمیلشده تفاوت گذاشت.
ایمان، اگر قرار است ارزش اخلاقی و انسانی داشته باشد، باید بتواند در کنار آزادی، پرسش و امکان انتخاب وجود داشته باشد.
و شاید مهمترین نتیجه این بحث همین باشد:
«هیچکس دین خود را انتخاب نمیکند که کجا متولد شود؛ اما هر انسان باید حق داشته باشد انتخاب کند که در بزرگسالی چه چیزی را حقیقت بداند.»
آزادی وجدان یعنی انسان بتواند میراث فکری خانواده و جامعه خود را بشناسد، درباره آن پرسش کند، آن را بپذیرد یا رد کند؛ بدون اینکه به خاطر انتخابش مجازات، تحقیر یا از حقوق انسانی خود محروم شود.
در نهایت، مسئله اصلی این نیست که «کدام دین به ما به ارث رسیده است؟»
مسئله مهمتر این است که:
آیا انسان حق دارد میراث خود را بررسی کند؟
اگر پاسخ این پرسش «بله» باشد، آنگاه آزادی اندیشه معنای واقعی پیدا میکند.
اگر پاسخ «نه» باشد، آنچه باقی میماند دیگر انتخاب نیست؛ اطاعت است.
امیر پالوانه
امیرپالوانه