۱۴۰۵ شهریور ۱۲, پنجشنبه

دین موروثی؛ آنچه علوم شناختی درباره شکل‌گیری باور می‌گوید

دین موروثی؛ آنچه علوم شناختی درباره شکل‌گیری باور می‌گوید
آیا آنچه «ایمان» می‌نامیم، انتخاب ماست یا میراث محیطی که در آن متولد شده‌ایم؟
اگر در عربستان سعودی به دنیا می‌آمدید، احتمال زیادی داشت که مسلمان باشید. اگر در تایلند متولد می‌شدید، احتمالاً بودایی بودید و اگر در خانواده‌ای مسیحی در ایتالیا، برزیل یا ایالات متحده متولد می‌شدید، احتمال مسیحی بودن شما بسیار بالا می‌رفت و این موضوع به معنای آن نیست که همه انسان‌ها دقیقاً همان دین خانواده یا جامعه خود را حفظ می‌کنند؛ اما یک واقعیت مهم را نشان می‌دهد: محیط تولد و خانواده، نقش بسیار قدرتمندی در شکل‌گیری باورهای دینی انسان دارند.
پرسش مهم از همین‌جا آغاز می‌شود:
اگر باور دینی ما پیش از آنکه توانایی تفکر انتقادی پیدا کنیم در ذهنمان شکل گرفته باشد، تا چه اندازه می‌توان آن را «انتخاب آگاهانه» نامید؟
کودک ابتدا باور نمی‌کند؛ جهان را یاد می‌گیرد:
انسان در سال‌های نخست زندگی، هنوز ابزارهای لازم برای ارزیابی انتقادی بسیاری از ادعاهای پیچیده را در اختیار ندارد. کودک به والدین، معلمان و افراد مورد اعتماد خود تکیه می‌کند و از طریق مشاهده، تکرار و آموزش، تصویری از جهان پیرامون خود می‌سازد.
برای یک کودک، خانواده نخستین مرجع شناخت جهان است و او زبان را از خانواده می‌آموزد، رفتار اجتماعی را از اطرافیان یاد می‌گیرد، بسیاری از ارزش‌های اخلاقی را از محیط دریافت می‌کند و درباره جهان نیز از همان منابع اولیه اطلاعات می‌گیرد و حال اگر کودکی هر روز شاهد نماز خواندن والدین خود باشد، احتمالاً نماز برای او بخشی طبیعی از زندگی خواهد بود. اگر در خانواده‌ای مسیحی بزرگ شود، ممکن است دعا، کلیسا و مفاهیمی مانند تثلیث برای او امری طبیعی باشد. اگر در خانواده‌ای بودایی رشد کند، مجموعه دیگری از مفاهیم و مناسک به همین شکل طبیعی و بدیهی به نظر خواهد رسید.
کودک معمولاً در این مرحله نمی‌گوید:
«من چند نظام اعتقادی را بررسی کردم و پس از مقایسه شواهد، این دین را انتخاب کردم.»
او هنوز در چنین موقعیتی نیست و او ابتدا جهانی را که اطرافیانش به او معرفی می‌کنند، به‌عنوان جهان طبیعی و آشنا می‌آموزد.
«برنامه‌ریزی فرهنگی»؛ اصطلاحی که باید با دقت به کار برد
برای توضیح این فرایند، در علوم اجتماعی و مطالعات فرهنگی از مفاهیمی مانند جامعه‌پذیری، انتقال فرهنگی و درونی‌سازی ارزش‌ها استفاده می‌شود.
گاهی این فرایند با عبارت «برنامه‌ریزی فرهنگی» یا Cultural Programming توصیف می‌شود؛ هرچند نباید آن را با یک اصطلاح علمی واحد و مورد اجماع در همه شاخه‌های علوم شناختی اشتباه گرفت.
آنچه شواهد علمی با اطمینان بیشتری نشان می‌دهد این است که فرهنگ، خانواده و محیط اجتماعی در شکل‌گیری باورها، هویت و جهان‌بینی انسان نقش بسیار مهمی دارند.
این موضوع فقط درباره دین نیست.
زبان مادری، آداب اجتماعی، بسیاری از ترجیحات غذایی، تصور ما از خوب و بد، شیوه برخورد با افراد دیگر و حتی برخی نگرش‌های سیاسی و اجتماعی، تا حد زیادی در فرایند جامعه‌پذیری شکل می‌گیرند.
اما دین در بسیاری از جوامع یک تفاوت مهم دارد:
باور دینی اغلب نه فقط به‌عنوان یک سنت خانوادگی، بلکه به‌عنوان حقیقتی مقدس و گاه غیرقابل‌تردید به کودک معرفی می‌شود و در نتیجه، پرسش درباره آن ممکن است از همان ابتدا با ترس، احساس گناه یا فشار اجتماعی همراه شود.
چرا باورهای دوران کودکی ماندگار می‌شوند؟
یکی از نکات مهم در شناخت انسان این است که باورها فقط مجموعه‌ای از اطلاعات نیستند و باورها با هویت، احساسات، روابط خانوادگی و تعلق اجتماعی پیوند می‌خورند.کودکی که از نخستین سال‌های زندگی به او گفته شده است «تو مسلمان هستی»، «تو مسیحی هستی» یا «تو بودایی هستی»، ممکن است با گذشت زمان این گزاره را نه به‌عنوان یک ادعای قابل بررسی، بلکه به‌عنوان بخشی از تعریف خود تجربه کند و در چنین شرایطی، زیر سؤال بردن باور ممکن است از نظر روانی شبیه زیر سؤال بردن خانواده، گذشته یا هویت فرد احساس شود و حال به همین دلیل است که تغییر باور دینی همیشه صرفاً نتیجه ارائه چند استدلال منطقی نیست و انسان ممکن است با اطلاعات جدید مواجه شود، اما هم‌زمان با شبکه‌ای از خاطرات، روابط عاطفی، هویت خانوادگی و اجتماعی و تجربه‌های شخصی نیز مواجه است.
یک آزمایش ذهنی ساده:
فرض کنیم دو کودک در یک روز و در دو نقطه مختلف جهان متولد شوند.کودک اول در خانواده‌ای مسلمان رشد می‌کند.از کودکی می‌شنود که اسلام دین حقیقی است، قرآن کتاب مقدس است و پیامبر اسلام فرستاده خداست و اما کودک دوم در خانواده‌ای مسیحی رشد می‌کند و حال او از والدین خود می‌آموزد که مسیحیت حقیقت دارد، کتاب مقدس مقدس است و عیسی مسیح جایگاه ویژه‌ای در نجات انسان دارد.
هر دو کودک در ابتدا به احتمال زیاد به خانواده خود اعتماد می‌کنند.
اکنون پرسش این است:
اگر هر دو کودک در شرایط کاملاً متفاوتی رشد کرده‌اند، چرا هر کدام باید باور خود را «حقیقت بدیهی» بدانند؟
این آزمایش ذهنی الزاماً ثابت نمی‌کند که هیچ دینی حقیقت ندارد.
اما یک نکته بسیار مهم را روشن می‌کند:
اینکه انسان به یک باور رسیده است، به‌تنهایی ثابت نمی‌کند که آن باور درست است و منشأ یک باور و حقیقت آن دو پرسش متفاوت‌اند.
تولد، حقیقت را تعیین نمی‌کند:
اگر فردی در خانواده‌ای مسلمان به دنیا بیاید و مسلمان شود، این موضوع به خودی خود اثبات نمی‌کند که اسلام درست است و همان‌طور که مسیحی بودن فردی که در یک خانواده مسیحی متولد شده، به‌تنهایی اثبات‌کننده حقیقت مسیحیت نیست.
این اصل درباره باورهای غیرمذهبی نیز صادق است و اینکه فردی در خانواده‌ای خاص با دیدگاه سیاسی مشخص بزرگ شده است، دلیل درستی آن دیدگاه نیست و منشأ یک باور، معیار سنجش حقیقت آن نیست و اگر بخواهیم درباره حقیقت یک ادعا داوری کنیم، باید بتوانیم آن را مستقل از محل تولد، خانواده و فشار اجتماعی بررسی کنیم.
اما آیا همه چیز صرفاً «تصادف» است؟
در اینجا باید از یک ساده‌سازی مهم نیز پرهیز کرد و نمی‌توان گفت که دین هر فرد فقط و فقط نتیجه جغرافیای تولد اوست.
انسان‌ها در طول زندگی تغییر می‌کنند. افراد می‌توانند درباره باورهای خانوادگی خود تحقیق کنند، آن‌ها را رد کنند، تغییر دهند یا حتی پس از سال‌ها دوباره به آن‌ها بازگردند.
افراد بسیاری از یک دین به دین دیگر گرویده‌اند و برخی نیز از دین فاصله گرفته یا به موضعی ندانم‌گرا یا بی‌دین رسیده‌اند و بنابراین، جغرافیای تولد سرنوشت قطعی انسان نیست.
اما می‌توان گفت: محیط تولد، احتمال اولیه و نقطه شروع باور را به‌شدت تحت تأثیر قرار می‌دهد و همین موضوع برای بررسی مفهوم «انتخاب آزاد» اهمیت دارد.
آزادی وجدان؛ حق داشتن، نداشتن و تغییر باور:
از منظر حقوق بشر، مسئله اصلی این نیست که کدام دین درست است و حقوق بشر قرار نیست درباره حقیقت نهایی ادیان داوری کند و مسئله اساسی این است که انسان باید حق داشته باشد درباره باور خود آزادانه تصمیم بگیرد.
ماده ۱۸ اعلامیه جهانی حقوق بشر بر آزادی اندیشه، وجدان و دین تأکید می‌کند و این آزادی را شامل حق داشتن یک دین یا باور، تغییر آن و نیز آزادی ابراز آن در چارچوب حقوق بشر می‌داند.
این اصل یک پیام بنیادین دارد:
هیچ انسانی نباید صرفاً به دلیل دین یا بی‌دینی خود تحت اجبار، تبعیض یا مجازات قرار گیرد.
کودک ممکن است در خانواده‌ای مذهبی به دنیا بیاید؛ اما بزرگسال باید حق داشته باشد درباره باور خود بیندیشد.
ممکن است همان باور را حفظ کند.
ممکن است آن را تغییر دهد.
ممکن است دین دیگری را انتخاب کند.
یا ممکن است هیچ دینی را نپذیرد و همه این انتخاب‌ها بخشی از آزادی وجدان انسان هستند.
مشکل از جایی آغاز می‌شود که «میراث» تبدیل به «اجبار» می‌شود:
داشتن دین موروثی به خودی خود مسئله حقوق بشری نیست و خانواده‌ها طبیعی است که فرهنگ، زبان و باورهای خود را به فرزندان منتقل کنند و مشکل زمانی آغاز می‌شود که جامعه یا حکومت به فرد اجازه ندهد از این میراث فاصله بگیرد.
اگر کسی به دلیل ترک دین تهدید شود، اگر تغییر دین جرم تلقی شود، اگر فرد بی‌دین از حقوق اجتماعی محروم شود یا اگر حکومت بخواهد یک تفسیر دینی را به همه شهروندان تحمیل کند، دیگر با یک انتخاب شخصی روبه‌رو نیستیم؛ بلکه با اجبار عقیدتی مواجهیم.
در چنین شرایطی، دین از حوزه وجدان فردی خارج و به ابزار قدرت سیاسی تبدیل می‌شود.
ایران؛ وقتی باور به ابزار حکومت تبدیل می‌شود و مسئله دین در ایران امروز فقط یک بحث فلسفی درباره منشأ باور نیست.
در جمهوری اسلامی، دین و ساختار سیاسی طی دهه‌ها در بسیاری از حوزه‌های زندگی اجتماعی، حقوقی و سیاسی به یکدیگر پیوند خورده‌اند و در چنین ساختاری، مسئله آزادی باور اهمیت دوچندان پیدا می‌کند.
شهروند نباید برای انتخاب باور خود مجبور به دریافت مجوز از حکومت باشد و نباید ایمان یا بی‌ایمانی او تعیین‌کننده میزان برخورداری‌اش از حقوق شهروندی باشد. و نباید پرسشگری درباره دین، به‌عنوان جرم یا تهدید علیه حکومت تلقی شود.
جامعه‌ای آزاد، جامعه‌ای نیست که همه افراد در آن یک عقیده داشته باشند و جامعه آزاد جامعه‌ای است که در آن افراد حق دارند متفاوت بیندیشند.
اگر باور را انتخاب نکرده‌ایم، آیا باید آن را کنار بگذاریم؟
این پرسش نیز پاسخ ساده‌ای ندارد، اینکه بخش مهمی از باورهای ما تحت تأثیر خانواده و جامعه شکل گرفته‌اند، الزاماً به این معنا نیست که همه آنها نادرست‌اند و ممکن است باوری از والدین به ما منتقل شده باشد و پس از بررسی مستقل نیز آن را درست بدانیم.
اما تفاوت مهمی وجود دارد میان:
«من این باور را دارم چون خانواده‌ام چنین گفته‌اند» و «من این باور را بررسی کرده‌ام و با وجود آگاهی از دیدگاه‌های دیگر، همچنان آن را پذیرفته‌ام.»
دومی به انتخاب آگاهانه نزدیک‌تر است و بنابراین هدف، الزاماً نفی دین نیست؛ هدف می‌تواند آگاهانه کردن رابطه انسان با باورهایش باشد.
حق پرسیدن:
شاید مهم‌ترین چیزی که باید به کودک آموخت، پاسخ آماده به پرسش‌های بزرگ زندگی نباشد؛ بلکه حق پرسیدن باشد.
کودک باید بتواند بپرسد:
چرا باید این دین را باور کنم؟
چرا خانواده من این دین را دارند؟
دین‌های دیگر چه می‌گویند؟
اگر اشتباه کنم چه؟
آیا می‌توانم باورم را تغییر دهم؟
آیا می‌توانم هیچ دینی نداشته باشم؟
و مهم‌تر از همه:
آیا اجازه دارم درباره همه این پرسش‌ها فکر کنم؟
جامعه‌ای که از پرسش می‌ترسد، ناگزیر به سمت اجبار می‌رود.
اما جامعه‌ای که پرسش را تحمل می‌کند، امکان رشد اندیشه را فراهم می‌سازد.
جمع‌بندی
دین، برای بسیاری از انسان‌ها، صرفاً مجموعه‌ای از گزاره‌های اعتقادی نیست؛ بلکه بخشی از هویت، خانواده، فرهنگ، خاطرات و معنای زندگی آنهاست و به همین دلیل، بحث درباره دین باید با احترام به انسان و آزادی وجدان او انجام شود.
علوم شناختی و اجتماعی به ما نشان می‌دهند که ذهن انسان در خلأ شکل نمی‌گیرد. خانواده، فرهنگ، زبان، محیط اجتماعی و تجربه‌های دوران کودکی، در شکل‌گیری جهان‌بینی ما نقش اساسی دارند.
بنابراین، اینکه یک فرد در کدام نقطه جهان و در چه خانواده‌ای متولد شده است، می‌تواند احتمال اینکه بعدها چه دینی داشته باشد، به‌شدت تحت تأثیر قرار دهد. اما این موضوع به تنهایی ثابت نمی‌کند که آن دین درست یا نادرست است.
تولد، انتخاب ما نیست؛ اما می‌تواند نقطه آغاز بسیاری از باورهای ما باشد و آنچه پس از آن اهمیت دارد، امکان پرسیدن، تحقیق کردن، تردید کردن، مقایسه کردن و در نهایت انتخاب کردن است.
از همین‌جا می‌توان میان ایمان آزادانه و باور تحمیل‌شده تفاوت گذاشت.
ایمان، اگر قرار است ارزش اخلاقی و انسانی داشته باشد، باید بتواند در کنار آزادی، پرسش و امکان انتخاب وجود داشته باشد.
و شاید مهم‌ترین نتیجه این بحث همین باشد:
«هیچ‌کس دین خود را انتخاب نمی‌کند که کجا متولد شود؛ اما هر انسان باید حق داشته باشد انتخاب کند که در بزرگسالی چه چیزی را حقیقت بداند.»
آزادی وجدان یعنی انسان بتواند میراث فکری خانواده و جامعه خود را بشناسد، درباره آن پرسش کند، آن را بپذیرد یا رد کند؛ بدون اینکه به خاطر انتخابش مجازات، تحقیر یا از حقوق انسانی خود محروم شود.
در نهایت، مسئله اصلی این نیست که «کدام دین به ما به ارث رسیده است؟»
مسئله مهم‌تر این است که:
آیا انسان حق دارد میراث خود را بررسی کند؟
اگر پاسخ این پرسش «بله» باشد، آنگاه آزادی اندیشه معنای واقعی پیدا می‌کند.
اگر پاسخ «نه» باشد، آنچه باقی می‌ماند دیگر انتخاب نیست؛ اطاعت است.
امیر پالوانه
امیرپالوانه

رکوردشکنی‌های روزانه صعودی دلار و سقوط آزاد معیشت مردم

رکوردشکنی‌های پیاپی و روزانه نرخ دلار، اقتصاد ایران را وارد مرحله‌ای مرگبار کرده است. 
در شرایطی که دلار از مرز ۲۲۳ هزار تومان فراتر رفته، سکه به آستانه ۲۲۵ میلیون تومان رسیده و شاخص فلاکت روی عدد بی‌سابقه ۹۶ واحد ایستاده، چرخ‌دنده‌های بحران با سرعتی ویرانگر در حال له کردن جامعه است.
این اعداد روی تابلو صرافی‌ها، برخلاف ادعای مسئولان مبنی بر «نبود مشکل ارزی»، بازتابی فوری در زندگی روزمره مردم دارند. 
تورم ۱۲۸ درصدی خوراکی‌ها، صفر شدن صادرات نفت و سایه سنگین ابرتحریم‌ها، سفره‌های خالی خانوارها را روزبه‌روز کوچک‌تر کرده است. در حالی که حداقل دستمزد با مزایا به ۲۵ میلیون تومان می‌رسد، سبد معیشت سر به فلک کشیده و به ۹۰ میلیون تومان بالغ شده است؛ شکافی که مصرف لبنیات و پروتئین را به کف تاریخی دهه‌های گذشته کشانده است.
در این میان، هشدار نمایندگان مجلس درباره «سقوط طبقه متوسط» پرده از حقیقتی تلخ برمی‌دارد: فاصله نجومی میان گفتار مقامات و واقعیت عریان کف خیابان، اقشار آسیب‌پذیر، مزدبگیران و بازنشستگان را در بن‌بستی بی‌سابقه رها کرده است.
با این شرایط جمهوری اسلامی یک حکومت کاملا سقوط کرده و شکست خورده است.
امیر پالوانه

۱۴۰۵ شهریور ۶, جمعه

مرز میان گفت‌وگوی آزاد و نفرت‌پراکنی از نگاه حقوق بشر؛ و نقض آن در ایران

آزادی بیان یکی از پایه‌های اساسی یک جامعه آزاد و دموکراتیک است؛ اما این آزادی، مانند بسیاری از حقوق بنیادین، در نظام حقوق بشر مطلق نیست. پرسش اساسی این است که مرز میان بیان یک عقیده، حتی عقیده‌ای تند و آزاردهنده، و گفتاری که می‌تواند به نفرت، تبعیض یا خشونت علیه گروهی از انسان‌ها منجر شود، کجاست؟
این پرسش فقط یک بحث نظری نیست. در جوامعی که با تنش‌های سیاسی، قومی، مذهبی و اجتماعی روبه‌رو هستند، تشخیص این مرز می‌تواند مستقیماً با امنیت و کرامت انسان‌ها ارتباط داشته باشد.
آزادی بیان؛ حتی برای عقاید ناخوشایند
جان استوارت میل در رساله‌ای درباره آزادی در سال ۱۸۵۹، یکی از مهم‌ترین استدلال‌های فلسفی در دفاع از آزادی بیان را مطرح کرد. بر اساس اصل مشهور «آسیب»، دخالت در آزادی فرد تنها زمانی می‌تواند توجیه‌پذیر باشد که برای جلوگیری از آسیب به دیگران ضروری باشد؛ صرف اینکه یک عقیده برای اکثریت ناخوشایند، توهین‌آمیز یا حتی شوکه‌کننده باشد، به‌تنهایی دلیل کافی برای سرکوب آن نیست.
از نگاه میل، جامعه‌ای که عقاید مخالف را فقط به دلیل نادرست یا ناخوشایند بودن خاموش می‌کند، نه‌تنها آزادی فرد را محدود می‌کند، بلکه امکان آزمودن، نقدکردن و حتی اصلاح حقیقت را نیز از بین می‌برد.
این اصل در حقوق بشر معاصر نیز بازتاب پیدا کرده است.
ماده ۱۹ و ۲۰ میثاق؛ آزادی بیان و مسئولیت دولت:
میثاق بین‌المللی حقوق مدنی و سیاسی، آزادی بیان را در ماده ۱۹ به رسمیت می‌شناسد. این حق شامل آزادی جست‌وجو، دریافت و انتقال اطلاعات و افکار از هر نوع، بدون توجه به مرزها، است و اما ماده ۱۹ مطلق نیست. محدودیت‌های آن باید قانونی، ضروری و متناسب با اهداف مشروعی مانند حمایت از حقوق و حیثیت دیگران یا امنیت و نظم عمومی باشند و در کنار آن، ماده ۲۰ دولت‌های عضو را موظف می‌کند که موارد مشخصی از تبلیغات جنگی و نیز هرگونه حمایت از نفرت ملی، نژادی یا مذهبی را که به تحریک تبعیض، خصومت یا خشونت منجر شود، به موجب قانون ممنوع کنند. بنابراین ماده ۲۰ را نباید به معنای حذف کلی «سخنان نفرت‌آمیز» از حوزه آزادی بیان دانست؛ بلکه موضوع آن، نفرت‌پراکنی‌ای است که به آستانه‌ی تحریک به تبعیض، خصومت یا خشونت می‌رسد.
از همین‌جا یکی از مهم‌ترین اصول حقوق بشر شکل می‌گیرد: دولت حق ندارد هر سخن ناخوشایند را نفرت‌پراکنی بنامد و سرکوب کند؛ همان‌گونه که آزادی بیان نیز نمی‌تواند پوششی برای تحریک مستقیم به خشونت علیه دیگران باشد.
گفتار آزاردهنده با گفتار خطرناک یکی نیست:
سوزان بنش، پژوهشگر حوزه گفتار خطرناک و بنیان‌گذار پروژه Dangerous Speech، برای بررسی این مسئله چارچوبی پنج‌عاملی پیشنهاد کرده است.
در این چارچوب باید به پنج عنصر توجه کرد:
1. پیام: محتوای سخن چیست و آیا در آن نشانه‌هایی مانند انسان‌زدایی یا تهدید علیه یک گروه وجود دارد؟
2. گوینده: آیا گوینده فردی بانفوذ، صاحب قدرت سیاسی، مذهبی یا اجتماعی است؟
3. مخاطب: آیا مخاطبان از پیش دچار ترس، خشم، نفرت یا آمادگی برای خشونت هستند؟
4. زمینه: سخن در چه شرایط تاریخی، اجتماعی و سیاسی بیان شده است؟ آیا سابقه خشونت یا درگیری میان گروه‌ها وجود دارد؟
5. رسانه: پیام از چه طریقی منتشر شده و چه میزان قدرت دسترسی و تأثیرگذاری بر مخاطب دارد؟
بنابراین نمی‌توان فقط با نگاه کردن به چند کلمه، درباره خطرناک بودن یک سخن تصمیم گرفت. همان عبارت ممکن است در یک شرایط صرفاً تند و آزاردهنده باشد و در شرایطی دیگر، به دلیل نفوذ گوینده، وضعیت مخاطبان و زمینه اجتماعی، خطر تحریک به خشونت را افزایش دهد.
به همین دلیل، نفرت‌انگیز بودن یک سخن و خطرناک بودن آن دو مفهوم کاملاً یکسان نیستند.
نمونه مهم: پرونده ژرسیلد علیه دانمارک:
یکی از نمونه‌های مهم در این زمینه، رأی دیوان اروپایی حقوق بشر در پرونده Jersild v. Denmark در سال ۱۹۹۴ است.
ژنس اولاف ژرسیلد، روزنامه‌نگار دانمارکی، گزارشی تلویزیونی درباره گروهی از جوانان نژادپرست تهیه کرده بود. اعضای این گروه در جریان مصاحبه اظهارات بسیار توهین‌آمیز و نژادپرستانه‌ای علیه مهاجران و گروه‌های قومی بیان کردند و دادگاه اروپایی حقوق بشر میان بازنشر برای ترویج نفرت و بازنشر برای افشای یک پدیده اجتماعی تفاوت گذاشت.دادگاه تشخیص داد که هدف گزارش ژرسیلد تبلیغ نژادپرستی نبود، بلکه نشان دادن و تحلیل یک پدیده اجتماعی نگران‌کننده بود و محکومیت او با توجه به نقش مطبوعات در بحث درباره مسائل عمومی، نامتناسب بوده است.
این رأی یک پیام مهم برای روزنامه‌نگاری دارد:نقل کردن یک سخن نفرت‌انگیز، لزوماً به معنای تأیید آن نیست.
روزنامه‌نگار باید بتواند درباره نژادپرستی، تبعیض، افراط‌گرایی، خشونت و حتی نفرت‌پراکنی گزارش دهد؛ در غیر این صورت، رسانه عملاً امکان افشای و بررسی بسیاری از آسیب‌های اجتماعی را از دست خواهد داد و وقتی «مبارزه با نفرت‌پراکنی» خود به ابزار سرکوب تبدیل می‌شود و مشکل از جایی آغاز می‌شود که حکومت، تعریف «نفرت‌پراکنی» را آن‌قدر گسترده و مبهم می‌کند که هرگونه مخالفت سیاسی، انتقاد از حکومت یا بیان یک عقیده مخالف را می‌توان تحت عنوان‌هایی مانند «تبلیغ علیه نظام»، «تشویش اذهان عمومی»، «اقدام علیه امنیت ملی» یا عناوین مشابه مجازات کرد.
در چنین شرایطی، قانون دیگر صرفاً برای حفاظت از انسان‌ها در برابر خشونت و تبعیض به کار نمی‌رود؛ بلکه می‌تواند به ابزاری برای حفاظت از قدرت سیاسی در برابر نقد عمومی تبدیل شود و این نقطه، دقیقاً جایی است که اصل تناسب و ضرورت اهمیت پیدا می‌کند.
اگر فردی یک گروه قومی، مذهبی یا نژادی را به خشونت علیه گروه دیگری تحریک کند، دولت می‌تواند و در مواردی موظف است برای جلوگیری از خشونت مداخله کند و اما اگر یک شهروند حکومت، رئیس‌جمهور، رهبر سیاسی، سیاست اقتصادی، قانون یا یک نهاد عمومی را نقد کند، این انتقاد صرفاً به دلیل تند بودن یا ناخوشایند بودن آن نباید «نفرت‌پراکنی» تلقی شود.
وضعیت ایران؛ فاصله میان متن قانون و عمل:
ایران از نظر حقوق بین‌الملل در این زمینه تعهد مشخصی دارد. جمهوری اسلامی ایران میثاق بین‌المللی حقوق مدنی و سیاسی را در ۲۴ ژوئن ۱۹۷۵ تصویب کرده و این میثاق از ۲۳ مارس ۱۹۷۶ برای ایران لازم‌الاجرا شده است.
از سوی دیگر، حتی قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران نیز در اصل ۲۳ اعلام می‌کند که تفتیش عقاید ممنوع است و هیچ‌کس را نمی‌توان صرفاً به دلیل داشتن عقیده مورد تعرض یا مؤاخذه قرار داد. اصل ۲۴ نیز آزادی مطبوعات و نشریات را در بیان مطالب به رسمیت می‌شناسد، هرچند استثناهایی را تحت عنوان «مبانی اسلام» و «حقوق عمومی» مطرح می‌کند و اما مشکل اصلی، گستردگی و ابهام محدودیت‌ها و نحوه اجرای آنها است.
برای نمونه، ماده ۶ قانون مطبوعات موارد متعددی را در زمره مطالب ممنوع قرار داده و از جمله از ایجاد اختلاف میان اقشار جامعه، به‌ویژه از طریق طرح مسائل نژادی و قومی، سخن می‌گوید.
در ظاهر، جلوگیری از تحریک اختلاف قومی یا مذهبی می‌تواند با هدف جلوگیری از تبعیض و خشونت قابل توجیه باشد. اما در یک نظام حقوق‌بشری، چنین محدودیت‌هایی باید دقیق، روشن، قابل پیش‌بینی، ضروری و متناسب باشند؛ در غیر این صورت، عنوان‌هایی که برای مقابله با نفرت و خشونت طراحی شده‌اند، می‌توانند علیه مخالفان سیاسی و روزنامه‌نگاران نیز به کار گرفته شوند.
انتقاد سیاسی نباید با نفرت‌پراکنی یکی گرفته شود:
یکی از مهم‌ترین مشکلات در بحث آزادی بیان در ایران، مرز مبهم میان «انتقاد از حکومت» و «جرم علیه امنیت» است.
کمیته حقوق بشر سازمان ملل در بررسی وضعیت ایران نسبت به آزار، بازداشت و تعقیب روزنامه‌نگاران پس از اعتراضات سال ۲۰۲۲ ابراز نگرانی کرده و همچنین به مقررات مبهم و بیش از حد گسترده‌ای اشاره کرده است که می‌توانند زمینه مجازات خودسرانه و محدود کردن آزادی بیان را فراهم کنند.
این کمیته همچنین درباره قطع یا اختلال اینترنت و مسدود شدن شبکه‌های اجتماعی در دوره‌های اعتراضی، از جمله محدودیت‌های طولانی‌مدت بر برخی شبکه‌های اجتماعی، ابراز نگرانی کرده است و در چنین شرایطی، مسئله فقط «حق حرف زدن» نیست؛ بلکه حق جامعه برای شنیدن، دریافت و بررسی اطلاعات و دیدگاه‌های متفاوت نیز مطرح است.
آزادی بیان فقط حق گوینده نیست؛ حق شنونده نیز هست و سرکوب رسانه، جامعه را از امکان مقابله با نفرت‌پراکنی محروم می‌کند
این نکته یک تناقض مهم را آشکار می‌کند.
اگر حکومت رسانه‌های مستقل را محدود کند، اینترنت را فیلتر کند، روزنامه‌نگاران را تهدید یا زندانی کند و امکان نقد آزادانه را از جامعه بگیرد، چگونه می‌توان انتظار داشت که جامعه بتواند با نفرت‌پراکنی مقابله کند؟
مبارزه مؤثر با نفرت‌پراکنی نیازمند رسانه مستقل، آموزش عمومی، دسترسی آزاد به اطلاعات و امکان پاسخ‌گویی و نقد است.
وقتی فضای عمومی بسته می‌شود، شایعه و تبلیغات نفرت‌آمیز نیز ممکن است راحت‌تر گسترش پیدا کنند، زیرا امکان بررسی مستقل ادعاها و ارائه روایت‌های جایگزین کاهش می‌یابد.
یک نمونه معاصر از فشار بر روزنامه‌نگاران ایرانی:
این مسئله فقط به داخل مرزهای ایران محدود نمی‌شود.
در سال ۲۰۲۵، کارشناسان و گزارشگران ویژه سازمان ملل درباره گزارش‌هایی از تهدید علیه روزنامه‌نگاران و کارکنان ایران اینترنشنال و اعضای خانواده آنان ابراز نگرانی کردند و تأکید کردند که حمله به روزنامه‌نگاران، علاوه بر حق آنان برای انتقال اطلاعات، حق جامعه برای دریافت و جست‌وجوی اطلاعات را نیز تحت تأثیر قرار می‌دهد و این موضوع نشان می‌دهد که آزادی بیان تنها مسئله‌ای مربوط به یک فرد نیست؛ بلکه یک حق اجتماعی است.
وقتی روزنامه‌نگاری از بیان یک واقعیت می‌ترسد، جامعه نیز بخشی از حق خود برای دانستن را از دست می‌دهد.
مرز واقعی کجاست؟
برای تشخیص مرز میان آزادی بیان و نفرت‌پراکنی، می‌توان چند پرسش اساسی مطرح کرد:
آیا سخن صرفاً یک عقیده است یا مخاطب را به اقدام علیه گروهی از انسان‌ها دعوت می‌کند؟
آیا سخن از یک سیاست یا نهاد انتقاد می‌کند یا انسان‌ها را به دلیل هویت قومی، نژادی یا مذهبی‌شان هدف قرار می‌دهد؟
آیا گوینده قدرت و نفوذ قابل توجهی بر مخاطبان دارد؟
آیا جامعه در شرایطی قرار دارد که احتمال تبدیل این سخن به خشونت افزایش یافته است؟
آیا محدودیت اعمال‌شده واقعاً برای جلوگیری از یک آسیب مشخص ضروری است؟
آیا مجازات، متناسب با خطر واقعی ایجادشده است؟
و شاید مهم‌تر از همه:
آیا دولت در حال حفاظت از انسان‌ها در برابر خشونت است، یا در حال حفاظت از خود در برابر انتقاد؟
پاسخ به این پرسش آخر می‌تواند تفاوت میان یک نظام حقوق‌بشری و یک نظام سرکوبگر را آشکار کند.
سخن پایانی:
حقوق بشر نه خواهان جامعه‌ای است که در آن هیچ‌کس سخن تند و ناخوشایندی نگوید، و نه جامعه‌ای که در آن تحریک به خشونت و تبعیض بدون پاسخ بماند.
هدف، ایجاد تعادل است؛ تعادلی که در آن آزادی بیان اصل باشد و محدودیت، استثنا.
نفرت‌پراکنی زمانی که به تحریک تبعیض، خصومت یا خشونت می‌رسد، می‌تواند و در موارد مقرر در حقوق بین‌الملل باید محدود شود. اما همین مفهوم نباید به ابزاری برای خاموش کردن روزنامه‌نگاران، مخالفان سیاسی، مدافعان حقوق بشر یا شهروندانی تبدیل شود که صرفاً عقیده‌ای متفاوت با حکومت دارند.
در ایران، چالش اصلی فقط وجود محدودیت برای بیان نیست؛ بلکه استفاده از مفاهیم مبهم و گسترده برای تبدیل مخالفت، انتقاد و روزنامه‌نگاری به جرم است؛ مسئله‌ای که نهادهای حقوق بشری سازمان ملل نیز درباره آن بارها ابراز نگرانی کرده‌اند.
مرز میان آزادی بیان و نفرت‌پراکنی باید بر اساس قانون روشن، ضرورت واقعی، تناسب، زمینه، نیت و خطر قابل پیش‌بینی تعیین شود؛ نه بر اساس اینکه سخن چه اندازه برای صاحبان قدرت ناخوشایند است.
زیرا در نهایت، اگر هر سخن مخالفی را بتوان «نفرت» نامید، دیگر مسئله فقط محدود شدن آزادی بیان نیست؛ بلکه خودِ مفهوم آزادی بیان از معنا تهی می‌شود.
امیر پالوانه

پست های ویژه

دین موروثی؛ آنچه علوم شناختی درباره شکل‌گیری باور می‌گوید

دین موروثی؛ آنچه علوم شناختی درباره شکل‌گیری باور می‌گوید آیا آنچه «ایمان» می‌نامیم، انتخاب ماست یا میراث محیطی که در آن متولد ش...

پست های پرطرفدار