در تاریخ سیاست، گاهی اتفاقاتی رخ میدهد که حتی نویسندگان طنز هم از تصورش جا میمانند.
یکی از این نمونهها، ماجرای به قدرت رسیدن مجتبی خامنهای در ایران است؛ کشوری که نام نظامش «جمهوری» است اما انتقال قدرت در آن بیشتر شبیه تحویل کلید یک مغازه خانوادگی به پسر صاحب مغازه به نظر میرسد.
سالها به مردم گفته شد که نظام سیاسی ایران بر پایه رأی مردم و «مردمسالاری دینی» بنا شده است.
اما وقتی نوبت به بالاترین مقام قدرت رسید، ناگهان داستان حال و هوای دربارهای قدیمی را پیدا کرد؛ جایی که مهمترین معیار برای رسیدن به قدرت، نه رأی مردم، نه کارنامه مدیریتی و نه حتی محبوبیت اجتماعی، بلکه نسبت خانوادگی با علی خامنهای بود.
در هر کشور دیگری اگر کسی بخواهد به بالاترین مقام برسد، معمولاً باید سالها در سیاست، مدیریت یا حتی در رقابتهای انتخاباتی شناخته شود.
اما در این داستان، گویی مهمترین رزومه این است که «پسر رهبر قبلی» باشی.
اگر این روند ادامه پیدا کند، شاید لازم باشد قانون اساسی را هم کمی اصلاح کنند و کنار کلمه «جمهوری» یک توضیح کوچک اضافه کنند: «با قابلیت انتقال ارثی».
جالبتر از همه این است که در سالهای گذشته هر بار صحبت از جانشینی میشد، مسئولان با جدیت میگفتند چنین چیزی «شایعه» است.
اما در نهایت همان شایعهای که بارها تکذیب شد، تبدیل به واقعیت شد و انگار در سیاست ایران، تکذیبها گاهی فقط مرحلهای از اعلام خبر هستند.
حالا که مجتبی خامنهای به عنوان رهبر معرفی شده، بسیاری از مردم با طنزی تلخ میپرسند: اگر قرار بود قدرت به شکل خانوادگی منتقل شود، چرا این همه سال درباره «جمهوری» صحبت شد؟ شاید سادهتر بود از همان ابتدا بگویند: «ما یک سلطنت بدون تاج داریم.»
در نهایت، تاریخ احتمالاً این دوره را به شکل عجیبی توصیف خواهد کرد: کشوری که نامش جمهوری بود، اما انتقال قدرت در آن بیشتر شبیه یک سریال خانوادگی طولانی بود؛ سریالی که در آن نقش اصلی نه با رأی مردم، بلکه با نسبت خانوادگی تعیین میکند.
و شاید بزرگترین طنز ماجرا همین باشد:
در قرن بیستویکم، هنوز هم در بعضی جاها، مهمترین مسیر رسیدن به قدرت همان مسیر قدیمی است؛ تولد در خانواده درست.