۱۴۰۵ شهریور ۶, جمعه

مرز میان گفت‌وگوی آزاد و نفرت‌پراکنی از نگاه حقوق بشر؛ و نقض آن در ایران

آزادی بیان یکی از پایه‌های اساسی یک جامعه آزاد و دموکراتیک است؛ اما این آزادی، مانند بسیاری از حقوق بنیادین، در نظام حقوق بشر مطلق نیست. پرسش اساسی این است که مرز میان بیان یک عقیده، حتی عقیده‌ای تند و آزاردهنده، و گفتاری که می‌تواند به نفرت، تبعیض یا خشونت علیه گروهی از انسان‌ها منجر شود، کجاست؟
این پرسش فقط یک بحث نظری نیست. در جوامعی که با تنش‌های سیاسی، قومی، مذهبی و اجتماعی روبه‌رو هستند، تشخیص این مرز می‌تواند مستقیماً با امنیت و کرامت انسان‌ها ارتباط داشته باشد.
آزادی بیان؛ حتی برای عقاید ناخوشایند
جان استوارت میل در رساله‌ای درباره آزادی در سال ۱۸۵۹، یکی از مهم‌ترین استدلال‌های فلسفی در دفاع از آزادی بیان را مطرح کرد. بر اساس اصل مشهور «آسیب»، دخالت در آزادی فرد تنها زمانی می‌تواند توجیه‌پذیر باشد که برای جلوگیری از آسیب به دیگران ضروری باشد؛ صرف اینکه یک عقیده برای اکثریت ناخوشایند، توهین‌آمیز یا حتی شوکه‌کننده باشد، به‌تنهایی دلیل کافی برای سرکوب آن نیست.
از نگاه میل، جامعه‌ای که عقاید مخالف را فقط به دلیل نادرست یا ناخوشایند بودن خاموش می‌کند، نه‌تنها آزادی فرد را محدود می‌کند، بلکه امکان آزمودن، نقدکردن و حتی اصلاح حقیقت را نیز از بین می‌برد.
این اصل در حقوق بشر معاصر نیز بازتاب پیدا کرده است.
ماده ۱۹ و ۲۰ میثاق؛ آزادی بیان و مسئولیت دولت:
میثاق بین‌المللی حقوق مدنی و سیاسی، آزادی بیان را در ماده ۱۹ به رسمیت می‌شناسد. این حق شامل آزادی جست‌وجو، دریافت و انتقال اطلاعات و افکار از هر نوع، بدون توجه به مرزها، است و اما ماده ۱۹ مطلق نیست. محدودیت‌های آن باید قانونی، ضروری و متناسب با اهداف مشروعی مانند حمایت از حقوق و حیثیت دیگران یا امنیت و نظم عمومی باشند و در کنار آن، ماده ۲۰ دولت‌های عضو را موظف می‌کند که موارد مشخصی از تبلیغات جنگی و نیز هرگونه حمایت از نفرت ملی، نژادی یا مذهبی را که به تحریک تبعیض، خصومت یا خشونت منجر شود، به موجب قانون ممنوع کنند. بنابراین ماده ۲۰ را نباید به معنای حذف کلی «سخنان نفرت‌آمیز» از حوزه آزادی بیان دانست؛ بلکه موضوع آن، نفرت‌پراکنی‌ای است که به آستانه‌ی تحریک به تبعیض، خصومت یا خشونت می‌رسد.
از همین‌جا یکی از مهم‌ترین اصول حقوق بشر شکل می‌گیرد: دولت حق ندارد هر سخن ناخوشایند را نفرت‌پراکنی بنامد و سرکوب کند؛ همان‌گونه که آزادی بیان نیز نمی‌تواند پوششی برای تحریک مستقیم به خشونت علیه دیگران باشد.
گفتار آزاردهنده با گفتار خطرناک یکی نیست:
سوزان بنش، پژوهشگر حوزه گفتار خطرناک و بنیان‌گذار پروژه Dangerous Speech، برای بررسی این مسئله چارچوبی پنج‌عاملی پیشنهاد کرده است.
در این چارچوب باید به پنج عنصر توجه کرد:
1. پیام: محتوای سخن چیست و آیا در آن نشانه‌هایی مانند انسان‌زدایی یا تهدید علیه یک گروه وجود دارد؟
2. گوینده: آیا گوینده فردی بانفوذ، صاحب قدرت سیاسی، مذهبی یا اجتماعی است؟
3. مخاطب: آیا مخاطبان از پیش دچار ترس، خشم، نفرت یا آمادگی برای خشونت هستند؟
4. زمینه: سخن در چه شرایط تاریخی، اجتماعی و سیاسی بیان شده است؟ آیا سابقه خشونت یا درگیری میان گروه‌ها وجود دارد؟
5. رسانه: پیام از چه طریقی منتشر شده و چه میزان قدرت دسترسی و تأثیرگذاری بر مخاطب دارد؟
بنابراین نمی‌توان فقط با نگاه کردن به چند کلمه، درباره خطرناک بودن یک سخن تصمیم گرفت. همان عبارت ممکن است در یک شرایط صرفاً تند و آزاردهنده باشد و در شرایطی دیگر، به دلیل نفوذ گوینده، وضعیت مخاطبان و زمینه اجتماعی، خطر تحریک به خشونت را افزایش دهد.
به همین دلیل، نفرت‌انگیز بودن یک سخن و خطرناک بودن آن دو مفهوم کاملاً یکسان نیستند.
نمونه مهم: پرونده ژرسیلد علیه دانمارک:
یکی از نمونه‌های مهم در این زمینه، رأی دیوان اروپایی حقوق بشر در پرونده Jersild v. Denmark در سال ۱۹۹۴ است.
ژنس اولاف ژرسیلد، روزنامه‌نگار دانمارکی، گزارشی تلویزیونی درباره گروهی از جوانان نژادپرست تهیه کرده بود. اعضای این گروه در جریان مصاحبه اظهارات بسیار توهین‌آمیز و نژادپرستانه‌ای علیه مهاجران و گروه‌های قومی بیان کردند و دادگاه اروپایی حقوق بشر میان بازنشر برای ترویج نفرت و بازنشر برای افشای یک پدیده اجتماعی تفاوت گذاشت.دادگاه تشخیص داد که هدف گزارش ژرسیلد تبلیغ نژادپرستی نبود، بلکه نشان دادن و تحلیل یک پدیده اجتماعی نگران‌کننده بود و محکومیت او با توجه به نقش مطبوعات در بحث درباره مسائل عمومی، نامتناسب بوده است.
این رأی یک پیام مهم برای روزنامه‌نگاری دارد:نقل کردن یک سخن نفرت‌انگیز، لزوماً به معنای تأیید آن نیست.
روزنامه‌نگار باید بتواند درباره نژادپرستی، تبعیض، افراط‌گرایی، خشونت و حتی نفرت‌پراکنی گزارش دهد؛ در غیر این صورت، رسانه عملاً امکان افشای و بررسی بسیاری از آسیب‌های اجتماعی را از دست خواهد داد و وقتی «مبارزه با نفرت‌پراکنی» خود به ابزار سرکوب تبدیل می‌شود و مشکل از جایی آغاز می‌شود که حکومت، تعریف «نفرت‌پراکنی» را آن‌قدر گسترده و مبهم می‌کند که هرگونه مخالفت سیاسی، انتقاد از حکومت یا بیان یک عقیده مخالف را می‌توان تحت عنوان‌هایی مانند «تبلیغ علیه نظام»، «تشویش اذهان عمومی»، «اقدام علیه امنیت ملی» یا عناوین مشابه مجازات کرد.
در چنین شرایطی، قانون دیگر صرفاً برای حفاظت از انسان‌ها در برابر خشونت و تبعیض به کار نمی‌رود؛ بلکه می‌تواند به ابزاری برای حفاظت از قدرت سیاسی در برابر نقد عمومی تبدیل شود و این نقطه، دقیقاً جایی است که اصل تناسب و ضرورت اهمیت پیدا می‌کند.
اگر فردی یک گروه قومی، مذهبی یا نژادی را به خشونت علیه گروه دیگری تحریک کند، دولت می‌تواند و در مواردی موظف است برای جلوگیری از خشونت مداخله کند و اما اگر یک شهروند حکومت، رئیس‌جمهور، رهبر سیاسی، سیاست اقتصادی، قانون یا یک نهاد عمومی را نقد کند، این انتقاد صرفاً به دلیل تند بودن یا ناخوشایند بودن آن نباید «نفرت‌پراکنی» تلقی شود.
وضعیت ایران؛ فاصله میان متن قانون و عمل:
ایران از نظر حقوق بین‌الملل در این زمینه تعهد مشخصی دارد. جمهوری اسلامی ایران میثاق بین‌المللی حقوق مدنی و سیاسی را در ۲۴ ژوئن ۱۹۷۵ تصویب کرده و این میثاق از ۲۳ مارس ۱۹۷۶ برای ایران لازم‌الاجرا شده است.
از سوی دیگر، حتی قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران نیز در اصل ۲۳ اعلام می‌کند که تفتیش عقاید ممنوع است و هیچ‌کس را نمی‌توان صرفاً به دلیل داشتن عقیده مورد تعرض یا مؤاخذه قرار داد. اصل ۲۴ نیز آزادی مطبوعات و نشریات را در بیان مطالب به رسمیت می‌شناسد، هرچند استثناهایی را تحت عنوان «مبانی اسلام» و «حقوق عمومی» مطرح می‌کند و اما مشکل اصلی، گستردگی و ابهام محدودیت‌ها و نحوه اجرای آنها است.
برای نمونه، ماده ۶ قانون مطبوعات موارد متعددی را در زمره مطالب ممنوع قرار داده و از جمله از ایجاد اختلاف میان اقشار جامعه، به‌ویژه از طریق طرح مسائل نژادی و قومی، سخن می‌گوید.
در ظاهر، جلوگیری از تحریک اختلاف قومی یا مذهبی می‌تواند با هدف جلوگیری از تبعیض و خشونت قابل توجیه باشد. اما در یک نظام حقوق‌بشری، چنین محدودیت‌هایی باید دقیق، روشن، قابل پیش‌بینی، ضروری و متناسب باشند؛ در غیر این صورت، عنوان‌هایی که برای مقابله با نفرت و خشونت طراحی شده‌اند، می‌توانند علیه مخالفان سیاسی و روزنامه‌نگاران نیز به کار گرفته شوند.
انتقاد سیاسی نباید با نفرت‌پراکنی یکی گرفته شود:
یکی از مهم‌ترین مشکلات در بحث آزادی بیان در ایران، مرز مبهم میان «انتقاد از حکومت» و «جرم علیه امنیت» است.
کمیته حقوق بشر سازمان ملل در بررسی وضعیت ایران نسبت به آزار، بازداشت و تعقیب روزنامه‌نگاران پس از اعتراضات سال ۲۰۲۲ ابراز نگرانی کرده و همچنین به مقررات مبهم و بیش از حد گسترده‌ای اشاره کرده است که می‌توانند زمینه مجازات خودسرانه و محدود کردن آزادی بیان را فراهم کنند.
این کمیته همچنین درباره قطع یا اختلال اینترنت و مسدود شدن شبکه‌های اجتماعی در دوره‌های اعتراضی، از جمله محدودیت‌های طولانی‌مدت بر برخی شبکه‌های اجتماعی، ابراز نگرانی کرده است و در چنین شرایطی، مسئله فقط «حق حرف زدن» نیست؛ بلکه حق جامعه برای شنیدن، دریافت و بررسی اطلاعات و دیدگاه‌های متفاوت نیز مطرح است.
آزادی بیان فقط حق گوینده نیست؛ حق شنونده نیز هست و سرکوب رسانه، جامعه را از امکان مقابله با نفرت‌پراکنی محروم می‌کند
این نکته یک تناقض مهم را آشکار می‌کند.
اگر حکومت رسانه‌های مستقل را محدود کند، اینترنت را فیلتر کند، روزنامه‌نگاران را تهدید یا زندانی کند و امکان نقد آزادانه را از جامعه بگیرد، چگونه می‌توان انتظار داشت که جامعه بتواند با نفرت‌پراکنی مقابله کند؟
مبارزه مؤثر با نفرت‌پراکنی نیازمند رسانه مستقل، آموزش عمومی، دسترسی آزاد به اطلاعات و امکان پاسخ‌گویی و نقد است.
وقتی فضای عمومی بسته می‌شود، شایعه و تبلیغات نفرت‌آمیز نیز ممکن است راحت‌تر گسترش پیدا کنند، زیرا امکان بررسی مستقل ادعاها و ارائه روایت‌های جایگزین کاهش می‌یابد.
یک نمونه معاصر از فشار بر روزنامه‌نگاران ایرانی:
این مسئله فقط به داخل مرزهای ایران محدود نمی‌شود.
در سال ۲۰۲۵، کارشناسان و گزارشگران ویژه سازمان ملل درباره گزارش‌هایی از تهدید علیه روزنامه‌نگاران و کارکنان ایران اینترنشنال و اعضای خانواده آنان ابراز نگرانی کردند و تأکید کردند که حمله به روزنامه‌نگاران، علاوه بر حق آنان برای انتقال اطلاعات، حق جامعه برای دریافت و جست‌وجوی اطلاعات را نیز تحت تأثیر قرار می‌دهد و این موضوع نشان می‌دهد که آزادی بیان تنها مسئله‌ای مربوط به یک فرد نیست؛ بلکه یک حق اجتماعی است.
وقتی روزنامه‌نگاری از بیان یک واقعیت می‌ترسد، جامعه نیز بخشی از حق خود برای دانستن را از دست می‌دهد.
مرز واقعی کجاست؟
برای تشخیص مرز میان آزادی بیان و نفرت‌پراکنی، می‌توان چند پرسش اساسی مطرح کرد:
آیا سخن صرفاً یک عقیده است یا مخاطب را به اقدام علیه گروهی از انسان‌ها دعوت می‌کند؟
آیا سخن از یک سیاست یا نهاد انتقاد می‌کند یا انسان‌ها را به دلیل هویت قومی، نژادی یا مذهبی‌شان هدف قرار می‌دهد؟
آیا گوینده قدرت و نفوذ قابل توجهی بر مخاطبان دارد؟
آیا جامعه در شرایطی قرار دارد که احتمال تبدیل این سخن به خشونت افزایش یافته است؟
آیا محدودیت اعمال‌شده واقعاً برای جلوگیری از یک آسیب مشخص ضروری است؟
آیا مجازات، متناسب با خطر واقعی ایجادشده است؟
و شاید مهم‌تر از همه:
آیا دولت در حال حفاظت از انسان‌ها در برابر خشونت است، یا در حال حفاظت از خود در برابر انتقاد؟
پاسخ به این پرسش آخر می‌تواند تفاوت میان یک نظام حقوق‌بشری و یک نظام سرکوبگر را آشکار کند.
سخن پایانی:
حقوق بشر نه خواهان جامعه‌ای است که در آن هیچ‌کس سخن تند و ناخوشایندی نگوید، و نه جامعه‌ای که در آن تحریک به خشونت و تبعیض بدون پاسخ بماند.
هدف، ایجاد تعادل است؛ تعادلی که در آن آزادی بیان اصل باشد و محدودیت، استثنا.
نفرت‌پراکنی زمانی که به تحریک تبعیض، خصومت یا خشونت می‌رسد، می‌تواند و در موارد مقرر در حقوق بین‌الملل باید محدود شود. اما همین مفهوم نباید به ابزاری برای خاموش کردن روزنامه‌نگاران، مخالفان سیاسی، مدافعان حقوق بشر یا شهروندانی تبدیل شود که صرفاً عقیده‌ای متفاوت با حکومت دارند.
در ایران، چالش اصلی فقط وجود محدودیت برای بیان نیست؛ بلکه استفاده از مفاهیم مبهم و گسترده برای تبدیل مخالفت، انتقاد و روزنامه‌نگاری به جرم است؛ مسئله‌ای که نهادهای حقوق بشری سازمان ملل نیز درباره آن بارها ابراز نگرانی کرده‌اند.
مرز میان آزادی بیان و نفرت‌پراکنی باید بر اساس قانون روشن، ضرورت واقعی، تناسب، زمینه، نیت و خطر قابل پیش‌بینی تعیین شود؛ نه بر اساس اینکه سخن چه اندازه برای صاحبان قدرت ناخوشایند است.
زیرا در نهایت، اگر هر سخن مخالفی را بتوان «نفرت» نامید، دیگر مسئله فقط محدود شدن آزادی بیان نیست؛ بلکه خودِ مفهوم آزادی بیان از معنا تهی می‌شود.
امیر پالوانه

۱۴۰۵ شهریور ۵, پنجشنبه

در جمهوری اسلامی، عدالت هم مثل همه‌چیز دیگر، سلیقه‌ای است!

در روزهای گذشته، ویدئوها و تصاویری از افتتاح کافه‌ بابک زنجانی در شبکه‌های اجتماعی منتشر شده است. موضوعی که با واکنش بسیاری از کاربران مواجه شده است.
برخی از کاربران به صادق ساعدی‌نیا، مدیر کافه‌های زنجیره‌ای ساعدی‌نیا اشاره کرده‌اند. صادق ساعدی‌نیا که در جریان اعتراضات سراسری دی‌ماه گذشته به همراه پدرش، محمدعلی ساعدی‌نیا، بازداشت شد، اکنون با اتهاماتی روبه‌روست که بخش مهمی از آن به فعالیت‌های مجازی، استوری‌های اینستاگرامی، چت‌های واتس‌اپی، تعطیلی کافه‌ها و همراهی کارکنان با فضای اعتراضی مربوط می‌شود.
همچنین شعبه‌های این برند پلمب شدند و پرونده برای فرجام‌خواهی به دیوان عالی کشور ارجاع شد.
اما در همین کشور، مردی که میلیاردها دلار از بیت‌المال و منابع نفتی ملت را بالا کشید، کسی که پرونده‌اش یکی از بزرگ‌ترین فسادهای مالی تاریخ این مملکت است، حالا با آرامش کامل کافه افتتاح می‌کند و در شبکه‌های اجتماعی جشن می‌گیرد!
کاربری در ایکس به درستی نوشت:
«ایران تنها کشوری‌ که جای بی‌گناه و مجرم
رو عوض می‌کنند؛
ساعدی‌نیا رو گذاشتن کنار، بابک زنجانی رو 
آوردن بجاش».
نجس تر و کثیف تر از حکومت ننگین جمهوری اسلامی ایران در هیچ جای دنیا وجود ندارد.

امیر پالوانه

۱۴۰۵ شهریور ۱, یکشنبه

روز جهانی بزرگداشت قربانیان خشونت مبتنی بر دین یا عقیده

روز جهانی بزرگداشت قربانیان خشونت مبتنی بر دین یا عقیده
یادآوری قربانیان تفاوت باور
▪️پیشینه: 
مجمع عمومی سازمان ملل متحد در سال ۲۰۱۹، در پی افزایش حملات مرگبار علیه اماکن مذهبی و پیروان ادیان و باورهای مختلف روز ۲۲ اوت را به عنوان «روز جهانی بزرگداشت قربانیان خشونت مبتنی بر دین یا عقیده» نامگذاری کرد. هدف این روز، یادآوری رنج کسانی است که به دلیل باور یا بی‌باوری خود قربانی خشونت شده‌اند و همچنین تأکید بر مسئولیت دولت‌ها و جامعه جهانی در حفاظت از آزادی دین و عقیده به عنوان یکی از حقوق بنیادین بشر.
روز جهانی بزرگداشت قربانیان خشونت مبتنی بر دین یا عقیده فرصتی است تا بار دیگر به یاد آوریم که آزادی اندیشه، وجدان و باور از بنیادی‌ترین حقوق انسانی است. این روز نه تنها یادآور فجایعی است که در جهان به نام دین یا به بهانه عقیده رخ داده، بلکه نگاهی به کشورهایی چون ایران نیز دارد؛ جایی که جمهوری اسلامی طی چهار دهه با اعمال تبعیض سیستماتیک، سرکوب و خشونت، حیات اجتماعی و انسانی میلیون‌ها شهروند را به بهانه باور یا بی‌باوری آنان مخدوش کرده است.
▪️سرکوب سازمان‌یافته جامعه بهائی
در ایران، جامعه بهائیان به طور ویژه هدف آزار ساختاری قرار گرفته است. محرومیت از تحصیل و اشتغال، تخریب قبرستان‌ها و اماکن مذهبی، مصادره اموال، بازداشت‌های خودسرانه و حتی صدور احکام سنگین زندان و اعدام بخشی از سرکوبی است که تنها به دلیل «بهائی بودن» بر این شهروندان تحمیل شده است. این خشونت آشکار، مصداق بارزی از نقض حق آزادی دین و عقیده است که بارها از سوی نهادهای بین‌المللی محکوم شده است.
▪️فشار بر نوکیشان مسیحی
نوکیشان مسیحی نیز در جمهوری اسلامی همواره با فشار و تهدید روبه‌رو بوده‌اند. کلیساهای خانگی به جرم «تبلیغ علیه نظام» تعطیل شده و رهبران مذهبی مسیحی به اتهاماتی چون «اقدام علیه امنیت ملی» بازداشت و محاکمه شده‌اند. مسلمانانی که به مسیحیت گرویده‌اند به ویژه با خطر شکنجه، حبس و محرومیت‌های اجتماعی مواجه هستند؛ زیرا تغییر دین در ایران نه به‌عنوان یک حق فردی، بلکه به مثابه یک جرم تلقی می‌شود.
▪️جرم‌انگاری بی‌باوری و نقد دینی
خداناباوران، منتقدان دینی و هر کسی که به تقدسات رسمی شک کند نیز در ایران امنیت جانی ندارند. احکام سنگین برای اتهاماتی مانند «سب‌النبی» و «توهین به مقدسات» بارها به صدور حکم اعدام انجامیده است. علاوه بر آن، روحانیونی که با قرائت رسمی و حکومتی از اسلام مخالفت کرده‌اند نیز مورد تهدید، حصر و حتی حذف فیزیکی قرار گرفته‌اند. این سرکوب‌ها نشان می‌دهد که در ایران تنها یک قرائت محدود از دین مجاز است و هر نگاه متفاوتی به خشونت پاسخ داده می‌شود.
▪️مسئولیت اخلاقی جهانی:
روز جهانی قربانیان خشونت مبتنی بر دین یا عقیده ما را به مسئولیتی اخلاقی فرا می‌خواند: دفاع از همه کسانی که در ایران به دلیل متفاوت بودن، مورد تبعیض و سرکوب قرار گرفته‌اند؛ چه بهائی باشند، چه نوکیش مسیحی، چه روحانی منتقد، چه خداناباور یا پیرو هر عقیده دیگری. یاد این روز نه تنها تجلیل از قربانیان است، بلکه تکرار این حقیقت است که هیچ حکومتی حق ندارد دین و باور را ابزاری برای سلطه و خشونت قرار دهد.

۱۴۰۵ مرداد ۲۳, جمعه

جمهوری اسلامی و چهل و پنچ سال تبعیض ادیان و مذاهب

 



آزادی مذهب را می‌توان یکی از اصول پذیرفته‌شده حقوق بشر در مفهوم جهان‌شمول آن دانست. بدون آزادی مذهب و آزادی تمرین و اجرای اعتقادات مذهبی در سطح جامعه، شهروندان از بخش بزرگی از حقوق خود محروم می‌شوند و این مساله موجب بروز نارضایتی عمومی و شکاف‌های اجتماعی در هر کشوری می‌شود و اما این به معنی اجرای بی کم و کاست فرامین مذهبی در سطح جامعه نیست؛ چرا که هر جامعه‌ای برای آزادی مذاهب محدودیت هایی قائل است. برای مثال نمی‌توان اجازه داد فرامین مذهبی که به بدن انسان آسیب می‌رسانند در سطح جامعه اجرا شوند یا فرامین مذهبی که ترویج خشونت و یا ترور می‌کند، در سطح جامعه آزادانه تبلیغ شوند و اما قاعده کلی پذیرفته شده طبق موازین حقوق بشر بر اساس اعلامیه جهانی آن، این است که شهروندان جوامع حق دارند مذهب و اعتقادات مذهبی خود را داشته باشند و همینطور حق دارند آنها را اجرا یا تبلیغ کنند و این اصل باید مورد احترام قانون‌گذاران کشورها قرار گیرد. اما باید در موضع حقوق بشر بین‌الملل در این رابطه دقیق‌تر شد و همینطور بررسی کرد که رویکرد حقوق موضوعه ایران در این زمینه چیست و چه تدابیری برای بهبود اوضاع باید در نظر گرفته شود.

رویکرد حقوق ایران در قبال آزادی مذهب : متاسفانه علی‌رغم حمایت کامل نظام حقوقی بین المللی، نظم حقوق کنونی ایران به هیچ وجه از آزادی مذاهب در ایران حمایت نمی‌کند بلکه بشدت با آن مبارزه می‌کند. برای نمونه، اصل اول قانون اساسی کنونی ایران را که اشعار می‌دارد:«حکومت ایران جمهوری "اسلامی" است»، می‌توان سنگ بنای تمام تبعیض‌های دینی در ایران دانست . واضح است که وقتی حکومتی، دین رسمی خود و حکومتی را اسلام می‌داند و تمام امکانات خود را در راستای ترویج آن بسیج می‌کند، بزرگ‌ترین تبعیض قانونی و سیستماتیک را در قبال سایر ادیان در کشور بنا نهاده است. همینطور، اصل پنجم قانون اساسی نیز منعکس کننده چنین تبعیض گسترده‌ای است که بر اساس این اصل پنجم، ملت ایران توسط یک ولی یا امام اداره و راهبری‌ می‌شوند که این شخص ولی فقیه نام دارد ، پس ولایت فقیه یک مفهوم وام گرفته از فقه شیعه است که در آن تمام ارکان مدیریتی جامعه باید زیر نظر این مقام دینی فقه شیعه باشد. بنابراین، اساسا پیروان سایر ادیان نه تنها مورد تبعیض واقع می‌شوند که در اداره امور کشور هم عملا از چرخه قدرت خارج می‌شوند و اما اصلی ترین منبع تبعیض دینی و نیز محدودیت دینی در نظام جمهوری اسلامی نشات گرفته از اصل‏ دوازدهم قانون اساسی است؛ آنجا که اعلام می‌دارد : « دین‏ رسمی‏ ایران‏، اسلام‏ و مذهب‏ جعفری‏ اثنی‏ عشری‏ است‏ و این‏ اصل‏ الی‏ الابد غیر قابل‏ تغییر است‏ و مذاهب‏ دیگر اسلامی‏ اعم‏ از حنفی‏، شافعی‏، مالکی‏، حنبلی‏ و زیدی‏ دارای‏ احترام‏ کامل‏ می‏ باشند...» هرچند که در اصل سیزده و چهارده قانون گذار در قبال ادیان مسیحیت، یهود و زرتشت انعطاف به خرج داده و آنها را جزو ادیان رسمی و مورد حمایت قانون جمهوری اسلامی می‌داند اما این انعطاف در عمل اجرا نمی‌شود و پیروان این ادیان رسمی عملا از محدودیت‌های پرشماری رنج می‌برند وعلاوه بر آن، پیروان سایر ادیانی که از نظر قانون اساسی جمهوری اسلامی رسمیت ندارند، مثل بهاییان، عملا نه تنها محدود، که در حکم شهروند عادی ایران هم تلقی نمی‌شوند و دامنه اجحاف در حق آنها بسیار فراتر از حد تصور است تا جایی که بزای پیروان این ادیان حکم ارتداد و اعدام هم صادر میکنند.

مصادیق پرشمار نقض حقوق پیروان سایر ادیان : می‌توان این حقیقت را تصدیق کرد که بنابر تبعیض رسمی ، قانونی و حمایت حکومت از مذهب شیعه اثنی عشری (دوازده امامی)، عملا سایر ادیان و مذاهب جز تشیع که دین رسمی حکومتی است، در معرض تبعیض قرار گرفته‌اند و حقوق پیروان این مذاهب هم در طول چهل سال حکومت جمهوری اسلامی در معرض تضییع قرار داشته است.از نقض حقوق بشر پیروان اهل تسنن گرفته تا دستگیری نوکیشان مسیحی و سرکوب و شکنجه گسترده بهاییان ایرانی، به نمونه‌های زیادی از این اجحاف در حقوق پیروان سایر ادیان و مذاهب می‌توان اشاره کرد. هرچند که پیروان های دینی رسمی از جمله پیروان دین مسیح در مجلس شورای اسلامی نماینده دارند اما تبعیض های زیادی در جامعه در حق این شهروندان جاری است که بعد از انقلاب ۵۷، یعنی در حدود قریب چهل و اندی سال حتی یک بنای دینی مربوط به مسیحیان یا کلیسا در ایران ساخته نشده و هرآنچه که امروز هست مربوط به پیش از چهل و پنچ سال قبل است و این  یعنی در چهل و پنج سال حاکمیت جمهوری اسلامی، نه تنها کلیسا، بلکه اجازه ساخت کنیسه و آتشکده نیز به پیروان این سه دین رسمی، یعنی مسیحیان، یهودیان و زرتشتیان، داده نشده است. بهاییان ایران بعد از استقرار جمهوری اسلامی به دشمنان خانگی خودساخته نظام اسلامی در ایران بدل شدند و کتاب‌های بسیاری در باطل بودن آیین بهایی در ایران به چاپ رسیده است که تنها در یک وبسایت شمار آنها به ۳۵۰ عنوان کتاب ذکر شده است و اما مسئله این است که این تخریب فرهنگی صرفا به اینجا محدود نمانده بلکه به صورت عملی بهاییان ایران از بسیاری از حقوق شهروندی خود محروم شده‌اند که درهمین رابطه دانش آموزان بهایی به صورت رسمی و بر اساس سخن وزیر آموزش و پرورش حق تحصیل در مدارس ایران را ندارند و همچنین اخراج دانشجویان بهایی از دانشگاه‌های کشور یا عدم اجازه ثبت نام آنها در دانشگاه‌ها از دیگر موارد نقض حقوق اولیه پیروان این ادیان محسوب می‌شود و در ادامه ممانعت از فعالیت اقتصادی این شهروندان، با توجه به این‌که حق بر کار جزو حقوق اولیه انسان‌هاست، تکان‌دهنده است و برای مثال تنها در یک مورد، ۲۸ شهروند بهایی به مدت ۸ سال به دلیل پلمپ مغازه‌های خود توسط قوه قضاییه جمهوری اسلامی از حق فعالیت اقتصادی و کار محروم بوده‌اند که از این مثال‌ها به کرات می‌توان یافت و در آخرین نمونه این تبعیض‌ها، شهروندان بهایی از اخذ کارت ملی محروم شده‌اند؛ بدین شکل که اداره ثبت احوال با حذف گزینه سایر ادیان عملا شهروندان متقاضی دریافت کارت ملی را مجبور کرده است تا از میان چهار دین رسمی اسلام، مسیحیت، یهود و زرتشت یکی را انتخاب کنند. در ادامه این تبعیض ها میتوان به پیروان اهل سنت اشاره کرد و بنا بر گزارش‌ها، احداث آخرین مسجد یا بنای مذهبی اهل سنت ایران بازمی‌گردد به دوران قبل از انقلاب ۵۷؛ یعنی حکومت پهلوی و این در حالی است که مساجد اهل تسنن بارها از سوی نیروهای امنیتی مورد تعرض قرار گرفته یا حتی تخریب شده است. همینطور اجازه ترمیم و مرمت هم به اهل تسنن داده نمی‌شود و بسیاری از مساجد و بناهای مذهبی آنها در حال تخریب و فروپاشی است وهمچنین باید به توهین‌هایی که از تریبون های رسمی حکومتی به پیروان اهل تسنن می‌شود نیز اشاره کرد که بارها از جانب مداحانی که ارتباطات نزدیک با دستگاه های حکومتی دارند، صادر شده است و همچنینِ،از شبکه‌های مختلف تلویزیونی به پیروان سنی دین اسلام اهانت شده که حاکی از نبود اراده ای قوی برای حمایت از سایر ادیان جز تشیع (دین رسمی حکومتی) دارد. دراویش از دیگر گروه‌هایی هستند که قانون اساسی جمهوری اسلامی آنها را به رسمیت نمی‌شناسد و به همین دلیل آنها را از بخشی از حقوق خود محروم می‌کند و تخریب حسینه دراویش گنابادی سابقه چندین ساله دارد و در موارد بسیاری تکرار شده است که میتوان به تخریب حسینیه دراویش گنابادی در اصفهان، بروجرد و قم از جمله مصادیق پرشمار تضییع حقوق آنها بشمار می‌رود اشاره گرد و اما مسئله به اینجا محدود نمی‌شود و در چند سال اخیر فشار جمهوری اسلامی بر دراویش گنابادی به اوج خود رسیده تا جایی که بعد از سرکوب خیابانی آنها قطب دراویش توسط مقامات امنیتی جمهوری اسلامی در حصر شد، تا سرانجام در حصر هم فوت کرد.  بر اساس قرائن، شواهد و گزارش‌های موجود، در ایران امروز جز آیین تشیع پیروان سایر ادیان عملا در سختی بسر می‌برند و از بسیار از حقوق مذهبی و آزادی‌های شخصی خود منع شده‌اند و اما سوال اینجاست که آیا به لحاظ حقوقی و در چارچوب هویت قانون اساسی در این شرایط می‌تواند به سمت بهبود و برابری حقوق پیروان ادیان و آزادی آنها پیش رود؟ متاسفانه راه حل حقوقی برای این کار، آن‌هم در چارچوب نظام سیاسی جمهوری اسلامی، پیش‌بینی نشده است و چرا که بر اساس اصل دوازدهم قانون اساسی جمهوری اسلامی مذهب رسمی کشور شیعه اثنی عشری است و این اصل «الی الابد ثابت و غیر قابل» تغییر است.

بنابراین قانون اساسی عملا راه هرگونه رفراندوم و اصلاح قانون اساسی در این مورد را بسته است و در چارچوب این قانون تغییر این اصل امکان‌پذیر نخواهد بود و از آن مهم‌تر ذکر این نکته است که تمامیت قانون اساسی جمهوری اسلامی به عنوان یک کل منسجم جوهره‌ای مذهبی دارد که برای مثال عنوان رژیم سیاسی فعلی حاکم بر ایران “جمهوری اسلامی” است که به وضوح حکایت از دینی بودن حکومت دارد و یا نهاد ولایت فقیه، همچنین شورای نگهبان و نیز مجلس شورای اسلامی، تمام این نهادهای سیاسی اساسا نهادهای مذهبی و وام گرفته از مذهب تشیع هستند که بر مبنای ولایت و ریاست روحانیون شیعه بر کل جامعه شکل گرفته‌اند.

لذا برای رسیدن به یک جامعه سکولار با حقوق مذهبی برابر برای تمام شهروندان و همچنین آزادی مذهب، نه تغییری بنیادین یا جزیی، بلکه نیازمند نوشتن قانون اساسی جدید بر مبنای ارزش‌های جهانی حقوق بشر و مبتنی بر یک حکومت سکولار هستیم که میتوان گفت کار از اصلاحات گذشته و مردم با روشنفکری به دنبال تغییر در کل نظام حکومتی جمهوری اسلامی ایران هستد.

امیر پالوانه


شلاق در جمهوری اسلامی نقض ماده ۵ اعلامیه حقوق بشر

شلاق مجازاتی بی‌رحمانه، غیرانسانی و تحقیرآمیز است که طبق قوانین بین‌المللی به‌طور قاطع ممنوع شده است.
با این حال، جمهوری اسلامی سال‌هاست از شلاق استفاده می‌کند؛ نه‌تنها برای جرایم عادی، بلکه به‌عنوان ابزاری قضایی برای سرکوب معترضان، زندانیان سیاسی، زنان، هنرمندان و مدافعان حقوق بشر؛ ابزاری که هدف آن نه‌فقط وارد کردن درد جسمانی، بلکه تحقیر، ساکت کردن و بازداشتن افراد از مخالفت و اعتراض در آینده است.
بنیاد برومند پس از اعتراضات «زن، زندگی، آزادی» دست‌کم ۱۷۳ مورد مجازات شلاق مرتبط با اعتراضات را ثبت کرده است و در پی اعتراضات دی ماه ۱۴۰۴ نیز در حال مستندسازی همین الگوست.
از آنجا که روند رسیدگی قضایی شفاف نیست و بسیاری از قربانیان و بازماندگان تمایلی به گزارش چنین مجازات عمیقاً تحقیرآمیزی ندارند.
مستندسازی ابعاد واقعی استفاده دستگاه قضایی از شلاق همچنان دشوار است. با این حال، این کار برای آشکار کردن الگوهای سرکوب حکومت، حفظ شواهد برای پاسخ‌گو کردن عاملان و به چالش کشیدن استفاده جمهوری اسلامی از شکنجه، اهمیت حیاتی دارد.
مجازات شلاق مصداق بارز شکنجه و رفتارهای بی‌رحمانه است و ماده ۵ اعلامیه جهانی حقوق بشر را نقض می‌کند. این ماده صراحتاً اعلام می‌دارد: (هیچ‌کس نباید تحت شکنجه یا رفتار یا مجازات ظالمانه، غیرانسانی یا تحقیرآمیز قرار گیرد).

امیر پالوانه

۱۴۰۵ مرداد ۲۰, سه‌شنبه

مجتبی خامنه‌ای کجاست؟

وقتی رهبر دیده و شنیده نمی‌شود، چه کسی به نام او حکومت می‌کند؟
مسئله دیگر فقط این نیست که «مجتبی خامنه‌ای کجاست؟» مسئله این است که در غیاب هرگونه حضور عمومی و قابل راستی‌آزمایی از کسی که رهبر جمهوری اسلامی معرفی شده، چه کسانی به نام او قدرت اعمال می‌کنند؟
از زمان کشته‌شدن علی خامنه‌ای تاکنون، هیچ صدا یا تصویر قابل راستی‌آزمایی از مجتبی خامنه‌ای منتشر نشده است. حتی وقتی وب‌سایت منتسب به دفتر او از «دیدار و گفت‌وگو» با مسعود پزشکیان خبر می‌دهد، تصویری، صدایی یا ویدیویی از این دیدار ارائه نمی‌شود. بنابراین پرسش‌ها کاملاً سیاسی و عمومی‌اند: آیا مجتبی خامنه‌ای زنده است؟ اگر زنده است، در چه وضعیتی قرار دارد؟ آیا توان سخن‌گفتن، حرکت‌کردن و مهم‌تر از همه، تصمیم‌گیری مستقل را دارد؟
این پرسش‌ها زمانی جدی‌تر می‌شوند که هم‌زمان احکام و انتصاب‌هایی به نام او منتشر می‌شود.
حکمی به نام مجتبی خامنه‌ای، حسین طائب را در رأس بسیج قرار می‌دهد و از گسترش شبکه اطلاعات مردمی، استفاده از فناوری برای مقابله «مردم‌پایه» با دشمن، توسعه گروه‌های جهادی و حتی ترویج فرهنگ بسیجی در سراسر جهان سخن می‌گوید و از سوی دیگر، محسن رضایی با حکمی منسوب به او نماینده رهبر در شورای عالی امنیت ملی می‌شود و سپس به دبیری همین شورا می‌رسد.
در نتیجه سؤال فقط «رهبر کجاست؟» نیست؛ چه کسی این احکام را می‌نویسد؟ چه کسی تصمیم می‌گیرد؟ چه کسی تعیین می‌کند چه فردی حذف و چه فردی منصوب شود؟
اینجاست که غیبت رهبر می‌تواند ساختار قدرت را به وضعیتی شبیه یک شبکه بسته و غیرشفاف سوق دهد: نام رهبر وجود دارد، فرمان وجود دارد و دستگاه سرکوب به کار خود ادامه می‌دهد، اما خودِ منشأ فرمان از دسترس عمومی خارج است.
در چنین ساختاری، کسانی که به دفتر رهبر، نهادهای نظامی و امنیتی و مسیر تولید و انتشار «فرامین» دسترسی دارند، عملاً قدرتی عظیم پیدا می‌کنند؛ زیرا می‌توانند تصمیم خود را پشت اقتدار فردی پنهان کنند که جامعه حتی امکان دیدن و شنیدن او را ندارد.
در همین فضا، جابه‌جایی چهره‌های امنیتی و نظامی و تشدید رقابت در بالای هرم قدرت معنای دیگری پیدا می‌کند. هر جناحی که بتواند خود را به «نظر رهبر» نزدیک‌تر معرفی کند، ابزار قدرتمندی برای حذف رقبا در اختیار دارد. بنابراین باید پرسید: چه کسانی از غیبت مجتبی خامنه‌ای سود می‌برند؟
این مسئله مستقیماً به زندگی مردم مربوط است و هزینه سیاست خارجی تهاجمی، گسترش نیروهای وابسته در خارج از کشور، دستگاه امنیتی و سرکوب داخلی را نه کسانی که پشت درهای بسته تصمیم می‌گیرند، بلکه مردم با فقر، ناامنی، جنگ، زندان و جان خود می‌پردازند؛ مردمی که نه در تصمیم‌گیری مشارکت دارند و نه حتی می‌دانند تصمیم‌گیرنده واقعی کیست.
ادبیات مقاومت مدنی یک نکته مهم را یادآوری می‌کند: قدرت سیاسی فقط در رأس هرم تولید نمی‌شود؛ برای ادامه حیات به همکاری و اطاعت شبکه بزرگی از نهادها و انسان‌ها نیاز دارد.
هنگامی که بخش بزرگی از جامعه مشروعیت فرمان را زیر سؤال ببرد و از اطاعت داوطلبانه فاصله بگیرد، حفظ قدرت برای حکومت دشوارتر می‌شود.
حکومت‌های اقتدارگرا نیز دقیقاً به همین دلیل به فرمانبرداری گسترده جامعه وابستگی زیادی دارند.
پس «مجتبی خامنه‌ای کجاست؟» می‌تواند چیزی فراتر از یک هشتگ باشد. این سؤال را می‌توان از هر مقام حکومتی پرسید؛ از رسانه‌هایی که احکام منسوب به او را منتشر می‌کنند؛ از نمایندگان مجلس خبرگانی که او را انتخاب کرده‌اند؛ و از حامیان حکومتی که می‌گویند از «رهبر» تبعیت می‌کنند.
رهبرتان کجاست؟ آخرین تصویر و صدای قابل راستی‌آزمایی او کجاست؟ چه کسی احکام او را صادر می‌کند؟ و چه کسی امروز واقعاً بر ایران حکومت می‌کند؟
قدرت غیرشفاف از سکوت و عادی‌شدن ابهام سود می‌برد. تبدیل همین پرسش‌های ساده به مطالبه‌ای عمومی می‌تواند نخستین گام برای برهم‌زدن این عادی‌شدن باشد.
مجتبی خامنه‌ای کجاست؟
چه کسی به نام او تصمیم می‌گیرد؟
و چه کسانی از غیبت او سود می‌برند؟
امیرپالوانه

۱۴۰۵ مرداد ۱۴, چهارشنبه

شاخص تورم و فقر و فلاکت در تیرماه ۱۴۰۵

شاخص فلاکت کشور در تیرماه ۱۴۰۵ به حدود ۹۶٪ رسیده است. در این بازه زمانی، استان ایلام با شاخص ۱۲۰.۶٪ بیشترین سطح فلاکت را ثبت کرده و پس از آن استان های لرستان با ۱۱۸.۹٪، کردستان ۱۱۷٪، کرمانشاه ۱۱۶٪ و هرمزگان با ۱۱۵.۹٪ قرار دارند. در مقابل، تهران با شاخص ۸۳.۵٪ پایین‌ترین میزان شاخص فلاکت را در میان استان‌های کشور داشته است.
افزایش نرخ تورم به‌عنوان عامل اصلی رشد شاخص فلاکت بوده و نرخ بیکاری نیز در برخی استان‌ها به تشدید فشار اقتصادی بر معیشت شهروندان انجامیده است. همچنین، شمار استان‌هایی که شاخص فلاکت آنها از ۱۰۰٪ عبور کرده از ۱۳ استان در بهار ۱۴۰۵ به ۱۹ استان در تیرماه امسال افزایش یافته که نشان‌ دهنده گسترش دامنه فشارهای اقتصادی در مناطق مختلف کشور است./ تجارت نیوز

شاخص فلاکت یکی از شاخص‌های اقتصادی است که از مجموع نرخ تورم و نرخ بیکاری محاسبه و برای سنجش میزان فشار اقتصادی بر شهروندان به کار می‌رود. افزایش این شاخص معمولاً بیانگر کاهش قدرت خرید، دشوارتر شدن شرایط معیشتی و افزایش فشار اقتصادی بر خانوارها در کشور است.
امیر پالوانه

پست های ویژه

قتل عام زندگی

وقتی عدالت، عقلانیت، عشق، صلح و شادی از زندگی یک ملت حذف می‌شوند زندگی تنها نفس کشیدن نیست. زندگی، امکان زیستن با کرامت، برخوردا...

پست های پرطرفدار