زندگی در رگهای خیابان دوید؛
و آزادی برای نخستینبار، شبیه رؤیا نبود؛ شبیه زنی بود که سایهاش از دیوارهای ترس بلندتر شده بود.
به سان ماه، در شبی که آسمان را خسوفی دیرپا فرا گرفته بود، به شهری آمد که سالها بود تیرگی و غبار بر چهرهاش نشسته بود.
طرهای از گیسوان مجعد و شبق گونش بر رخساره چون ماهش فرو افتاده بود؛ و شاید همین یک رشته گیسو برای آن همه ظلمت، زیادی نور داشت.
پاسداران شب، تاب تماشای ماه را نیاوردند.
دست بردند تا نور را خاموش کنند؛ و بر سیمای قمر، سیلیای نشاندند که شب را در نیلی رخسارش جاودانه کرد.
ماه منیر خمید؛ چون هلالی نحیف، و سه روز در محاق ماند.
هر بامداد، خورشید سر برآورد و با ناله و زاری از او خواست دیدگانش را بگشاید.
ماه رخسار، فریاد عاشقان خویش را میشنید؛ صدای مادران را، صدای پدران را، و صدای هزاران انسانی را که نمیخواستند باور کنند ماه میتواند بمیرد.
اما رمقی برای پاسخ نداشت.
اهریمن زشت خو، پتک خویش را چنان بر فرق او کوفته بود که گویی میخواست نه یک تن، که خود امکان روشنایی را درهم بشکند.
و سرانجام ماه دانست که دیگر ماندن در ظلمت ممکن نیست.
آهی کشید، دست ابریشمینش را به دست خورشید سپرد و در آغوش او آرام گرفت.
خورشید، اما، آرام نگرفت.
از آن هم آغوشی، چنان در التهاب سوخت که دیگر تاب خویشتن داری نداشت.
خورشید شهریور، که روزهای پایانی تابستان را با ملایمت خزان سپری میکرد، ناگهان آتش نیمه مرداد را بر سر زمینیان فرو ریخت؛ و دلهایی را که سالها از خوف یخ زده بودند، به هرم خویش گداخت.
آنگاه کمان برگرفت.
پیکانی از شراره رخ ماه ساخت و آن را به سوی زمین خاکستری رها کرد.
اما یک تیر بود و هزاران دل.
از هر خانه، از هر کوچه، از هر دانشگاه و خیابان، نوری برخاست؛ و تیر نخستین، در پرواز خویش هزاران بار تکثیر شد.
سپاهیان ظلمت، برای نخستین بار دریافتند که نور را میتوان کشت، اما نمیتوان کشتن نور را از یاد انسانها برد.
و آن شب، نه ماه تنها بود، نه خورشید.
هزاران نور در آسمان و زمین برخاستند و غریو مردمانی که دیگر نمیخواستند در تاریکی زندگی کنند، در جهان پیچید:
زن ، زندگی ، آزادی
امیر پالوانه
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر